Wednesday, January 13, 2010

کسی پیدا شده است

کسی پیدا شده است
که خواب های مرا
از هر رویایی دیگر
خالی کرده است
کسی که کابوس های بیداری ام را نیز کشته است
.
رهایم کرده
از گردبادهایی که می پیچند
بر روان و تنم
راحتم کرده
.
پنهان از همه
دریچه ای بر من آشکار کرده
که چون چشم می گشایم
دنیایی دیگر
نه واقعیت نه خیال
چشمانم را می بندد
و می برد
به دنیایی دیگر
نه خواب
نه بیداری
.
سرشارم کرده
پیچیده است بر روان و تنم
.
.
نمی دانم اکنون
با او چه کنم
.
شهاب مقربین

Tuesday, January 12, 2010

زمین تا آسمان


در میان درگیری های ذهنی هر روزم داشتم به این فکر می کردم که آدم ها برای بودن در کنار هم الزاما"باید شبیه هم باشند؟(بودن نه به این معنی که کنار همدیگر قرار داشته باشند که از با هم بودن لذت ببرند).باید یک جور طرز تفکر داشته باشند؟یک گونه فیلم ببینند؟یک جور کتاب بخوانند؟یک نوع شعر؟یک موسیقی؟یک نگاه به زندگی؟
بارها این جمله را شنیدیم که"ما با هم تفاوت داریم،فاصله داریم،فرق می کنیم".اما آیا واقعا" برای ایجاد یک رابطه و بعد حفظ آن باید شبیه هم شویم؟چرا ما دائم در کسی که به عنوان دوست،همراه،شریک و هرچیزی که نام می گذاریم دنبال مشترکات می گردیم؟البته منکر این قضیه نیستم که یافتن همین مشترکات در آدمی جز خود لذت بخش است.مثلا"وقتی به جمله ای در یک کتاب و یا حرکت دستی در یک فیلم اشاره می کنی و همان دوست ،آن همراه می داند که تو چه می گویی بسیار جذاب است.این را می دانم.اما از طرفی هم کسانی را می بینم و می شناسم که تعداد بیشماری کتاب خواندند، فیلم دیدند،تحقیق کردند(منظورم کسانی هستند که در این کار خبره اند)،با کسی یا کسانی نشست و برخاست می کنند که این موارد ذره ای دغدغه شان نیست.چه گونه می شود که این آدم ها از بودن و هم صحبتی با هم لذت می برند؟آیا فقط به صرف عادت به یکدیگر خو می کنند؟یا چیزی فراتر از این؟
با یکی از قدیمی ترین دوستانم هرچه که می گردم کوچکترین وجه اشتراکی نمی یابم.نه کتابی مشترک،نه شعری خاطره انگیز،نه موسیقی دلخواه یکسان،نه حتی یک فیلم. اما با هم هستیم.یکدیگر را می بینیم و با هم اوقات خوشی داریم.روابط دوستانه را از این جهت دوست دارم که دوستان، انسان را همان گونه که هست می پذیرند.در پی عوض کردن طرف مقابل نیستند.فکری که تو داری،نگاهی که او دارد هر دو خوبند.هیچ کدام بر دیگری برتری ندارند و این است که برای ایجاد یک رابطه و مهمتر از آن نگه داشتنش لازم است .دوستی می گفت بعد از یک سری شباهت های گاه اندک،جسم آدم ها به هم نزدیک می شوند و بعدها اگر تلاش کنند نزدیکی روح پیش می آید.اما در مواردی هرچند انگشت شمار نزدیکی روح دو انسان آنقدر عمیق و وسیع است که منجر شدنش به نزدیکی جسم شاید آخرین باشد.مهم حس لذت بی حدی است که انسان ها بدون داشتن رابطه ای جسمانی به یکدیگر می دهند.کسی را کم می بینی یا حتی نمی بینی،گاهی صحبتی و دیگر هیچ.اما نیازی به این نداری که خود را برایش تحلیل کنی و بشکافی.تو را ذره ذره می بیند،می فهمد،حس می کند و این احساس چیزی است که متفاوت و به نظرم این است که دوام یک رابطه را ممکن می کند.برعکس کسانی که شاید دائم ببینیشان اما در مقابلشان مدام در حال توضیح هستی و رفع سوءتفاهم ها و چه قدر این کار از انسان انرژی می گیرد.آدم ها مثل هم باشند یا نباشند مهم نیست.مهم لذتی ست که می توانند به یکدیگر بدهند.ولو انسان هایی کاملا" متفاوت و به ظاهر دور

Monday, January 11, 2010

نمی دونی


هیچوقت نمی فهمی از کجا و چه جوری شروع شد؟اونقدر آروم و خزنده وار وارد می شه که بعدها که بهش برمی گردی و راجع بهش فکر می کنی می گی راستی چی شد که اینطوری شد؟از کجا سرو کله اش پیدا شد؟من که کاری به این چیزا نداشتم،سرم تو لاک خودم بود و داشتم زندگیم رو می کردم.اما دیگه واسه این حرفا دیره.کاریش نمی تونی بکنی.اون اومده و هیچ جوریم جدا شدنی نیست.یعنی واقعا نیست؟شایدم باشه ولی سخته.باید اهل سختیش باشی که بتونی تحمل کنی.بعضی ها راحت ازش دل می کنن ،انگار که هیچوقت نبوده.اما خیلی های دیگه تصورشم نمی تونن بکنن که یه روزی ،یه جایی،یه زمانی باید رهاش کرد یعنی مجبوری،چاره- ی دیگه ای نداری
تو که خودت ،همونجوری که نمی دونم چه جوری بود اومدی،خودتم یه جوری که من نفهمم برو.از من نخواه که نمی تونم.آدمش نیستم 

Sunday, January 10, 2010

تا کی

تا کی سلام کنی
تا کی خداحافظ بگویی
تا کی بی خود به دیگران لبخند بزنی
تا کی ساعت ها را،دقیقه ها را بشماری
تا کی سکوت کنی
تا کی خیال کنی
بخندی
گریه کنی
بخوابی
بیدار شوی
شعر بخوانی
بنویسی
در میان کلمات جستجویش کنی
بخوانی اش
بخواهی اش
ببویی اش
پنجره را بازکنی
نگاه کنی که نیست
پنجره را ببندی
تا کی با توهم شنیدن صدایش برگردی
و خیابان خالی را بنگری
تا کی با بستن چشمانت گرمی دستانش را ببینی
و هنگام که چشم بگشایی
از سردی فراغ آغوشش بلرزی
تا کی به یاد آن بوسه گونه هایت گل بیاندازند
و در اشتیاق داغ لبانش بسوزی
تا کی به عقیق خیره شوی
و سرخی چشمانش را به یادآری که چگونه در سکوت می گریستند
تا کی دلتنگ بمانی و بی قرار
"تا کی صبر کنی تا کویر جوانه بزند"*
جسم و روح رنجورت تا کی همراهی ات می کنند
پابه پایت می آیند
تا طلوع کدامین ستاره
تا شنیدن کدام آواز
تا بوئیدن کدام گل
تا رسیدن به کدام جاده
تا...
تا به کی چنین آشفته باید ماند؟
*و باید آن قدر صبر کنی تا کویر جوانه بزند "پابرهنه تا صبح گراناز موسوی"


سیگارم را تو روشن کردی

وقتی سیگاری نیستی،برای یک دوست که می دونی لذت می بره از کشیدن سیگار، سخته یک سیگار خوب پیدا کردن
تلاشت رو می کنی و نهایت سلیقه رو به خرج می دی و بالاخره اون چیزی رو که فکر می کنی خوبه پیدا می کنی
اما ناگهان می فهمی که دیگه قراری نیست،دیداری نیست
تو می مونی و پاکت های سیگار که از روی میز انگار زل زدند به تو
بلند می شی.یک لیوان چای می ریزی،روی صندلی کنار پنجره می نشینی،زرورق پاکت سیگار رو باز می کنی و با فندکی که حتما" شبیه فندک یک حرفه ای نیست سیگاری روشن می کنی و یک پُک عمیق می زنی
بعد فکر می کنی و فکر می کنی و فکر می کنی تا آخرین نخ و دلت را خوش می کنی به این که چای هست و سیگار و دست کم خیالِ او
 

ساعت ده شب بود

دیشب حالش اصلا خوب نبود.فکر می کرد هیچ وقت دیگه بر نمی گرده به روزای عادی.از شنیدن خبری یهو سست شد.شوکه شد اصلا.یخ کرد .نمی تونست حرکت کنه یا عکس العملی نشون بده.کمی که گذشت رفت و توی آینه اتاق به چهره خودش خیره شد.انگار تا حالا خودش رو ندیده بود.حتی نمی تونست گریه کنه.مدتی گذشت تا قضیه کم کم دستگیرش شد.فکرش پر شده بود از سوالهای بی جواب که نمی دونست کی و چه کسی قراره به اونها جواب بده.می دونست وقت کمه و فرصتی نیست اما همیشه به امید آینده بود و می گفت فردا،هفته دیگه ،ماه دیگه.باشه برای بعد.اگه به خودش بود که شاید هیچوقت .آروم و قرار نداشت.راه می رفت،الکی می خندید،کتاب می خوند ولی روی یه صفحه میخ شده بود .رفت که برای خودش غذا گرم کنه ولی نتونست و دوباره برگشت به اتاق و روی تخت نشست.به یادداشتهاش نگاه کرد و به نظرش اومد که چقدر بی اهیتند.دیگه چه فایده؟برای کی و چی اینا رو بخونه؟مگه دیگه فرقی ام می کنه؟دلش می خواست به خودش دلداری بده که زندگی هنوز ادامه داره و در جریانه.می شه امید داشت،می شه خوب شد و دوباره خندید.ولی نمی تونست.به نظرش تلاش بی هوده ای می یومد.دلش می خواست می تونست گریه کنه.گریه حالشو خوب می کرد اما نمی شد.کاش یکی بود که باش دعوا می کرد و به این بهانه می تونست گریه کنه.به فکرش رسید که به کسی تلفن کنه و باش حرف بزنه اما حرفش نمی یومد با کسی.داشت از غصه می ترکید.حس می کرد داره می میره.اما نمی خواست الان بمیره.کلی حرف داشت واسه گفتن .کلی کار بود که باید انجام می داد.باید گریه می کرد.یه عکس ،یه ترانه ،یه آهنگ می تونستن دوای دردش باشن.اما نه. با خوندن یه نوشته چشمهاش داغ شدن و رد اشک رو روی گونه هاش حس کرد.حالا دیگه اگه هم می خواست نمی تونست گریه نکنه.اشکهاش بی اختیار سرازیر بودن و او با صدای بلند شعر می خوند
نمی دانم چگونه گذشت
روزهایم
و شبهایم چگونه سپری شد
فقط می دانم دستی
مرا بالا کشید
و مرا تکان داد
روزها چون برگهایی
به زمین فروریختند

باور


مدت ها بود که می خواست بره.اما نمی دونست چه جوری بهش بگه؟نمی تونست رک و راست بهش بگه که دارم می رم.می دونست که طاقتش رو نداره.نمی تونه دوام بیاره
اول از همه، کتاب هایی رو که در تمام این سال ها خریده بود، جمع کرد و توی کارتن چید.وقتی ازش پرسید:" چرا؟" جواب های سربالا داد مثل:" یه کتابخونه ی جدید سفارش دادم "یا یه چیزی تو همین مایه ها
همه اش می گفت خسته اس ،باید بره سفر.ولی اون فکر می کرد خب همه خسته ان.یه کم که بگذره حالش خوب می شه.تازه اگه سفری هم هست چرا همراهش نره؟می تونستن دوتایی باهم برن
ولی آخه این نبود که فقط.چرا نمی فهمید؟
وقتی سر یه چیزی با هم بحثشون می شد ، زود کوتاه می یومد و می گفت فرصتمون کمه برای این که بخوایم با هم جر و بحث کنیم و اون باز هم نمی فهمید یعنی چی؟می گفت:" بیا این لحظاتی رو که با همیم خوش باشیم،بگیم،بفهمیم،دوست بداریم".اما اون بازم نفهمید یا اگه هم فهمید نخواست که به روش بیاره.تا روزی که رفت و اون فهمید که "خسته ام"یعنی چی."فرصتی نیست"یعنی چی.جمع کردن کتابا رو هم فهمید اما دیر.نوشته بود باید می رفته و ازش خواسته بود بی قراری نکنه.براش نوشته بود دلش می خواد یه روزی،یه جایی دوباره ببیندش.نوشته بود بر می گرده و حرف های نگفته اش رو بهش می گه .اما.... کی باور می کنه؟