skip to main
|
skip to sidebar
رها
Friday, January 29, 2010
سیب
سیب
به خاک افتاد
و من به خاک
بر این دوباره ی رَستن
افتادم
و سیب پوسید
و من پوسیدم
و روح من در هوای سیب ماند
و سیب
در هوای بهشت پیچید
از هوای درخت
و سیب ، اولین کلمه ی جهان شد
جهان شد
و نیایشِ سرخِ درخت
سیب شد
.
.
ضیاءالدین خالقی
Wednesday, January 27, 2010
مسواک
این دفعه که رفتی ، مسواکت رو با خودت نبر
یعنی این مسواکی که الان داری و تو جامسواکیه
صبح که چشمم می افته به لیوان مسواک ها،حالم خوب می شه.می خندم.خوبه که با همن
.
وقتایی که می ری و مسواکت رو می بری،چشمم به جای خالیش که می افته اشکم در میاد
باورم می شه که تنهام
من ..و..مسواکم...هر دو
.
اصلا چرا نباید یه مسواک دیگه واسه خودت بخری؟یه مسواک نو؟
به منم نشونش نده.بذار پیش خودت بمونه
بذار من و مسواک ها آروم باشیم و باور کنیم ..برمی گردی
.
قول بده یه مسواک نو می خری...
Saturday, January 23, 2010
//
یادت باشد
گلدان ها را
آب داده باشی یا نه
بنفشه
همیشه بنفشه است وُ
نیلوفر
نیلی
.
.
و ما هیچ گُلی هم به آب ندهیم
باز گره انگشتانمان
بوی گیاهِ مشکوک می دهد
.
پ
س
هنگام آمدن
مواظب باش
ردّ این نگاه
زخم است
بر گرده ی باغچه
.
پروین نگهداری
Friday, January 22, 2010
رویا-5
بی ترس از نگاه دیگران
حرمت عشق را
در کوچه ها و پس کوچه ها
می گرداندیم-
و تمنا
از سر انگشتانمان می چکید
و دانه های قلب
بر دهلیزهای نمور بازار
فرش می شد
.
بر سر میز چاشت
چنان نشسته بودیم
که انگار ما هستیم و جهان
.
و دیگر هیچ
دریغا که لحظه ای
به دار اندیشیدیم و
سنگسار-
و چنین بود
.
.
فرهاد عابدینی
Saturday, January 16, 2010
این سطرها
این سطرها را برای تو می نویسم
با هیچ کس
حتی کلامی از آن را فاش مکن
من هم کلید زبانم را
بعد از نوشتن این شعر
به اقیانوسی خواهم انداخت
.
فرصت کم است
و این کوره راه ها
هیچ کدام
ما را به جایی نمی بَرَد
.
من راه ِ ناشناخته ای را می دانم
اما مجال برای نوشتن نیست
و چشم هایی که چشم ندارند دیدن ما را
در پی ما هستند
.
فرصت کم است
دیدار ما
کنار همان اقیانوس
.
حافظ موسوی
Friday, January 15, 2010
روی پل آلما چه می کنید خانم؟
.
.
.
و آدم ها
کوچکترین روزنه های روحشان را
با معجونی از سکوت و لبخند
درز می گیرند
.
قسمتی از شعر"روی پل آلما چه می کنید خانم؟" آزاده طاهایی
رفیق
رفیق
وقتی که دیگر نتوان نوشت
وقتی که دیگر نتوان حرف زد
یا حتی نتوان شنید
شاید آن گاه بشود چشم ها را بست
به خواب رفت
روی نیمکتی در پارکی
یا در سرسرای یکی از هتل های تهران
شاید
شاید هم
در اتوبوس ها و تاکسی ها
در قهوه خانه های میان راه ها شاید
حتی شاید در خیابان ها
با چشمان باز
یا بسته
چه فرقی دارد رفیق؟
در گذرگاه های گمنام حتی
یا شاید هم آشنا
شاید
شاید بتوان روزی خوابید
و رفت
...با چشمان باز یا بسته
.
آزاده طاهایی
Newer Posts
Older Posts
Home
Subscribe to:
Posts (Atom)
Followers
Blog Archive
▼
2010
(52)
▼
October
(4)
تاکسی سمند زرد
لحظه
خیلی بده
فکر
►
September
(1)
►
August
(3)
►
July
(3)
►
June
(2)
►
May
(4)
►
March
(3)
►
February
(2)
►
January
(30)
►
2009
(4)
►
December
(4)
About Me
kamand7
View my complete profile